محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

2779

تاريخ الطبرى ( فارسي )

بصره جانشين كرد و پيش معاويه رفت كه او را به كارش بازگردانيد و چون با وى وداع مىكرد ، معاويه گفت : « از تو سه چيز مىخواهم بگو از آن تست . » گفت : « از آن توست ، مرا پسر ام حكيم مىگويند . » گفت : « كار حكومت را پس دهى و خشمگين نشوى . » گفت : « چنين كردم . » گفت : « ملك عرفه ات را به من ببخشى . » گفت : « بخشيدم . » گفت : « خانهء مكه ات را به من ببخشى . » گفت : « بخشيدم » گفت : « از خويشاوند رعايت بينى » گويد : آنگاه ابن عامر گفت : « اى امير مؤمنان ، من نيز سه چيز از تو مىخواهم ، بگو از آن تست . » گفت : « از آن تست ، مرا پسر هند مىگويند . » گفت : « ملك عرفه را به من پس دهى . » گفت : « دادم » گفت : « هيچيك از عاملان مرا به حساب نكشى و در هيچ مورد از من باز - خواست نكنى . » گفت : « پذيرفتم » گفت : « و دختر خويش هند را زن من كنى » گفت : « كردم . » گويد : به قولى معاويه به دو گفت : « يكى را انتخاب كن يا از تو بازخواست كنم و دربارهء آنچه به دستت رسيده به حسابت كشم و به كارت بازت گردانم ، يا آنچه را گرفته اى به تو واگذارم و كناره گيرى » ابن عامر پذيرفت كه كناره گيرد و معاويه از